یکشنبه , ۲ آذر ۱۳۹۳
آخرین محصولات

داستان طنز

داستان طنز : ۲ داستان طنز به نامهای چند می فروشی و آزمایشگاه رو قرار دادم امیدوارم از خواندن این داستانها لذت ببرید .

داستان طنز داستان طنز

داستان طنز

داستان طنز

مرد کشاورزی یک زن نق نقو داشت که از صبح تا نصف شب در مورد چیزی شکایت میکرد. تنها زمان آسایش مرد زمانی بود که با قاطر پیرش در مزرعه شخم میزد.

یک روز، وقتی که همسرش برایش ناهار آورد، کشاورز قاطر پیر را به زیر سایه ای راند و شروع به خوردن ناهار خود کرد. بلافاصله همسر نق نقو مثل همیشه شکایت را آغاز کرد. ناگهان قاطر پیر با هر دو پای عقبی لگدی به پشت سر زن و در دم کشته شد.

 در مراسم تشییع جنازه چند روز بعد، کشیش متوجه چیز عجیبی شد. هر وقت…

 یک زن عزادار برای تسلیت گویی به مرد کشاورز نزدیک میشد، مرد گوش میداد و بنشانه تصدیق سر خود را بالا و پایین میکرد، اما هنگامی که یک مرد عزادار به او نزدیک میشد، او بعد از یک دقیقه گوش کردن سر خود را بنشانه مخالفت تکان میداد.

 پس از مراسم تدفین، کشیش از کشاورز قضیه را پرسید.

 کشاورز گفت:

 خوب، این زنان می آمدند چیز خوبی در مورد همسر من میگفتند، که چقدر خوب بود، یا چه قدر خوشگل یا خوش لباس بود، بنابراین من هم تصدیق میکردم.

کشیش پرسید، پس مردها چه میگفتند؟

کشاورز گفت:

آنها می خواستند بدانند که آیا قاطر را حاضرم بفروشم یا نه:)

+++++++++++++++  داستان طنز ۲

آزمایشگاه!

- سلام خانوم

- سلام

- من از آزمایشگاه تماس می گیرم

- بفرمایید ، امرتون؟

- میخواستم بگم متاسفانه آزمایشهای همسرتون با یکی دیگه قاطی شده و ما الان دو تا جواب آزمایش متفاوت داریم

-اوا ! یعنی چی خانوم؟ این چه وضعشه؟

- متاسفم! ولی کاریه که شده

-حالا جواب آزمایشها چی هست؟

- یکیشون آلزایمر داره و یکی دیگشون ایدز!

- وای ! حالا من باید چیکار کنم؟

- نگران نباشین، من واسه همین تماس گرفتم،

 میخواستم بگم همسرتون رو از خونه بندازین بیرون، اگه تونست برگرده باهاش رابطه نداشته باشین!

منبع : دانشنامه تی تیل,داستان طنز

جوابی بنویسید

ایمیل شما نشر نخواهد شدخانه های ضروری نشانه گذاری شده است. *

*

شما می‌توانید از این دستورات HTML استفاده کنید: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>

x